|
امروز یکی از قشنگ ترین اتفاقات زندگیم افتاد
یه خاطره ای که واسه منو تمام دوستام خیلی جالب بود دانش آموزو که دیگه همه میشناسن حالا تمام اتفاقتو میخوام بنویسم یکشنبه ساعت۱۲/۳۰ من و بچه ها:وای چه قد جغرافی زیاد درس داد تازه گفت از همشم امتحان میگیرم فلسفه و منطق همه ناراحت بودیم و میگفتیم چه جوری این همه درسو بخونیم؟ از یه طرف دیگه هم ۳تا از کلاسایه مدرسمون به خاطر این که مریض شده بودن واسه ۲ روز تعطیل شدن اینجا بود که دیدیم این وسط فقط ما مظلوم واقع شدیم دوشنبه صبح: همه با ماسک به صورت و یه دستمال وارد کلاس شدن سر کلاس جغرافی اولش یکم سخت بود فیلم بازی کنیم ولی بدش انقد طبیعی فیلم بازی کردیم که زنگ دوم فرستادنمون خونه خلاصه که امتحانم ندادیمو به همین راحتی یه مدرسه رو اوسکول کردیم همین که معلم پاشو از کلاسئ گذاشت بیرون کلاس رفت رو هوا ولی آخرش دیگه خودمونم باورمون شده بود که مریضیم در آخرم میخوام یه طالع بینی رنگها بذارم که واسه خودم جالب بود و صدق میکرد شما تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟ خداوندا!!! با تو سخن میگویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی آنرا گشودهای تا مرا عبور دهي از خاك به عرش
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 | ساعت11:34 | توسط ملین عسل
دیگه بستمه شکستن....نمیخوام عاشق بمونم با تو شادمانم...
برای تو می نویسم.... به دور از وزن و قافیه... صادقانه تو را می خوانم ای بهترینم.. بی هیچ پرده پوشی سخن می گویم... من هم انسانم و پر از حس های انسانی... اما....مرا ببخش که همچون دیگران نمی توانم خود را معشوقه کسی خوانم... یا در آغوشت گیرم و تو را ببوسم.. من محبت واقعی تو را می خواهم... و خود نیز با تمام قوا سعی می کنم تمام محبتم را خالصانه در اختیارت گذارم... من تو را همچون پروانگان دوست دارم و از عشقمان پروایی ندارم... اما چگونه می توانم خود را از دست افکار پریشان دوری خلاص کنم.. آه٬ دلگیرم از خود و شادمانم از تو... بی تو رها می شوم در سرداب انسان های پر از ریا... مثل همیشه همچون گربه ای ترسو هستم... مثل همیشه دوووووووووووووووووووووستت دارم... گرچه در ظاهر دستان زیبایت را در دست نمی گیرم... اما در باطن در آغوشت آرام میگیرم...
سلام بچه ها بانظراتون مثل همیشه خوشحالم کنید یه سری عکس گذاشتم واستون تو ادامه مطلب ببینید جالبن
ادامه مطلـب + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 | ساعت1:20 | توسط ملین عسل
تا حالا شده عاشق باشی ولی دلت نخواد بدونه که عاشقی؟ تا حالا شده تمام شب گريه کنی اما نخوای بدونه واسه اون گريه کردی ؟ تا حالا شده دلت بخواد تا صبح بيدار بمونی و فقط بهش فکر کنی؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی اما نخوای بره ؟ تا حالا شده ساعتها بهش نگاه کنی اما نخوای بفهمه ؟ تا حالا شده آروم تو دلت بگی " دوست دارم " اما نخوای بدونه به اون گفتی؟ تا حالا شده خيلی دوستش داشته باشی ولی ازش آسون بگذری اما سخت واست تموم شه ؟ تا حالا شده وقتی ميره نگاش کنی ولی وقتی رفت بگی ای کاش نمی رفت؟!!! واقعا" تا حالا شده؟؟؟!!! حواست نیست تو می خندی من آروم می میرم نگاهت و ازم می گیری آروم جون می دم هر نفسم به یادتم اما نازنینم نیستی به یادم کاش یاده من باشی عزیزم یه عمر برات دلواپسم اما نیستی تو تنها..... وقت اضافه: افلاطون میگه: + نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 | ساعت15:3 | توسط ملین عسل
|
ME
تنم ، روحم ترک برداشت وجودم از درون پاشید تو می رفتی و من حتی نتونستم بگم برگرد تو می رفتی و لبخندت منو دیوونه تر می کرد هنوزم نیستی و شبهام مث دستای تو سردن به هرجا می رسم چشمام به دنبال تو می گردن تو که دنیای من بودی چرا بی من سفر کردی نمی خوام فکر من باشی می دونم بر نمی گردی ..... !! Archive مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 DESIGN BY |